![]() |
![]() |
|
| روزنوشت های من برای دوردست ترین غریبه........ |
|
یه سوزه هست که چند وقتیه رو اعصابمه... دوست دارم براتون تعریف کنم. ای امان از این حس داستان نویسی! این داستان یه زندانیه که محکوم به اعدامه... چند دقیقه مونده به اجرای حکم. سرباز یه نخ سیگار بهش میده که بعد از اون کار رو شروع کنن. اون سیگار رو روشن میکنه و شروع میکنه به کشیدن. با هر پکی که به سیگار میزد سیگار رو میگرفت جلوش و بهش نگاه میکرد. سیگار کوتاه و کوتاهتر میشد. ولی چاره ای نداشت جز کشیدن. با هر پکی که به سیگار میزد به یه قسمت از زندگیش فکر میکرد. انگار این سیگار به اندازه تمام عمرش طول کشیده و خودش بوده که با هر پکی که به اون میزده گوشه ای از زندگیش رو میسوزونده. با پک اول رفت به دنیای کودکی . شیطنت های اون دوران.دوست های دوران بچگی. از همون بچگی حرف زور تو سرش نمیرفت.یادشه چقدر از غلدر ها تو محله کتک خورده بود. یا بعد از اینکه پدرش فوت کرده بود تنها مرد مامانش بوده و چندین بار مثل یه مرد تو کودکی غیرتی شده بود. با پک دوم رفت به دنیای دانشگاه. امان از سیاست. پدر اون رو سیاست در اورده بود. یادش میومد چه شور و هیجانی داشت.هه یه بار سر اختلاف نظر تو یه مسئله رفیقش رو کتک زده بود. پک سوم اون رو یاد عشقش انداخت. وای عشق. چرا اونی که عاشقشی هیچوقت نمی فهمه که عاشقشی. چرا هیچکس باورت نمیکنه. حتی اونیکه دوستش داری ! وقتی عشقش رو با یک مرد دیگر دید دیگه فکر میکرد دلیلی برای زنده موندن نداره. هه چه دوران سختی رو پشت سر گذاشت. پک بعدی وای پک بعدی. ناگهان به خودش اومد. سیگار داشت تموم میشد. سیگاری به اندازه زندگی. سیگار داشت میسوخت و کوچکتر میشد. کاشکی میشد جلوش رو گرفت . پک بعدی رو که زد برگشت به خاطرات زندان. چقدر دست نوشته داشت. کیا اینارو میخوندن یعنی دست کسی میرسید؟ در موردش چی فکر میکردن؟ اخ که هیچوقت فکر نمیکرد زندگیش اینجوری تموم شه. حس میکرد خودش زندگیش رو مثل این سیگار سوزونده. اخه به اون چه ربطی داشت که فلان چیز سر جاش نیست ؟ اخه به اون چه ربطی داشت که فلان کس دروغ میگه؟ اخه به اون چه ربطی داشت که چرا کسی تو این دوره زمونه عاشق نمیشه؟ ولی در هر صورت اون الان اینجا بود و حکم رو براش صادر کردن. باید قبلا به اینا فکر میکرد. پس باید وجهه خودش رو حفظ میکرد. ناگهان یاد اولین سکسی افتاد که با معشوقش داشته. وای که هیچوقت یادش نمیره کاش الان اینجا بود. یعنی اونم دلش براش تنگ شده تا حالا.فقط میخواست یه بار دیگه بغلش کنه. کاش الان مامانش اینجا بود. وای داداش کوچیکش رو چقدر دوست داشت. از باباش هیچی یادش نبود و این اذیتش میکرد. دو پک دیگه بیشتر نمونده بود. تو این فکر بود که چه جوری میشه این سیگار رو تموم نکرد. گرمای نوک سیگار رو داشت بین انگشتاش حس میکرد ولی جرات انداختنش رو نداشت.ای کاش ..... همش تو فکر بود. یه فکری به کلش زد. اون هیچوقت پک اخر رو به سیگار نزد هیچوقت پک اخر رو به سیگار نزد. هیچوقت... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:46 توسط پویان.ک.م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به حرمسرای من خوش امدید.
|
| نوشته های پیشین |
|
5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 5/22/2007 - 6/21/2007 4/21/2007 - 5/21/2007 |
|
RSS
|