تبليغاتX
سمفونی مردگان - تابش اخر
روزنوشت های من برای دوردست ترین غریبه........

از اخرین باری که اینجا داستان نوشتم یه هفت ماهی گذشته .

این اواخر این داستان خیلی رو اعصابم بود.

جالبه که هنوز این حس چرند داستان نویسی رو دارم...

                                                         

                                                        تابش اخر

 

مری از پنج صبح بیدار بود. سعی کرده بود همه جا رو تمیز کنه.کتاباش رو جمع کرد

گذاشت یه گوشه.لباساش رو هم تا کرد.یه کم هم به خودش رسید.وقتی جلوی اینه

وایساد که ارایش کنه انگار خودش رو نمی شناخت. با انگشتش گودی زیر چشمش

رو اندازه می گرفت و با کف دست کم پشت شدن موهاش رو میدید.

با این حال سعی کرد اینها رو فراموش کنه چون قرار بود ساعت هفت صبح

جاناتان بیاد اونجا.

همین موضوع کافی بود که مری اینقدر خوشحال باشه.

ساعت هفت بود. صدای چند پا از پشت در به گوش می رسید. تا اینکه در باز شد.

مری  بیصبرانه منتظر دیدن جاناتان بود.مری میدونست تا ساعت 4 بیشتر فرصت

ندارن برای همین طاقت نیاورد و رفت جلو به استقبال.

چهره خسته و لاغر جاناتان اون رو سر جاش بند کرد.هر دو چشم در چشم هم

دوخته بودن.بعد از چند ثانیه جاناتان گفت چقدر فکستنی شدی مری!

مری برگشت گفت چی میگی ببر پیر من؟

سپس همدیگر رو در اغوش کشیدن . مری هنوز گرمای تن جاناتان رو دوست

داشت و محکم اون رو فشار میداد.

سپس مری یه صندلی رو کشید عقب و جاناتان روش نشست. جاناتان یه سیگار

از جیبش در اورد و شروع کرد به کشیدن. به مری گفت تو نمیکشی؟

مری گفت از اخرین سیگاری که کشیدم خیلی گذشته.

از پنجره کوچک بالای اتاق نور خورشید به درون اتاق میومد. مری داشت

روی میز بساط صبحانه رو میچید و جاناتان همین جور که سیگار میکشید به اون

خیره بود. گاهی اوقات نور خورشید تو صورت مری میخورد و جاناتان دیگه

نمیتونست ببینتش فقط یه بدن میدید با سر نورانی مثل یه فرشته...

موقعی که به خودش اومد دید سیگارش تا فیلتر سوخته و مری هم بالا سرش

داره صداش میکنه. داشت در مورد صبحانه حرف میزد.

جاناتان گفت باشه عزیزم و نشست پشت میز.

مری در جا گفت اینجوری که نمیشه  باید دست وصورتت رو بشوری و تازه

ریشت رو هم بتراشی این چه قیافه ای که درست کردی پیش زنت.

جاناتان صورتش رو میتراشه و سرش رو زیر اب میگیره بعد حوله رو

میندازه رو دوشش و میاد پشت میز. مری مجذوب قیافه تازه اون میشه و

ناخوداگاه یه بوسش میکنه.

روی میز دو تیکه نون خشک بود با دو تا لیوان سفالیه بزرگ که توشون

اب خنک بود.

ولی اونا انگار خوشمزه ترین غذای عالم رو داشتن میخوردن.

هر دو با لبخند گازی به نون میزدن و پشتش اب مخوردن و تند تند

می جویدن.بعد از صبحانه روی تخت دراز کشیدن و به یه جا خیره شده

بودن. مری گفت میدونی چند وقته همدیگرو ندیدیم؟

-         اره خیلی وقته.

-         یادته اولین باری که منو دیدی؟

-         اره

-         یادته میخواستی جلوی ما خودت رو نشون بدی بعد چی شد؟

-         اره مگه میشه یادم بره

-         با دو چرخه از لب دیوار میرفتی که یه دفعه با مخ اومدی زمین

-         اره همتون بهم خنددیدین.

از خاطرات خوش گذشته میگفتن و میخندیدن تا رسیدن به خاطره سقط شدن

بچه شون در جریان جنگ داخلی. مری چشماش پر از اشک شد ولی چهره

مصممی داشت. جاناتان اون رو در اغوش کشید و بوسید.

عشقبازیه اونها روی اون تخت زیباترین تابلوی نقاشی بود.

نوری که از پنجره کوچک بالا میومد گاهی تن لاغر جاناتان رو نورانی

میکرد و گاهی تن برهنه ونحیف مری رو.

ساعتی بعد هر دو در کنار هم دراز کشیده بودن و به گوشه ای خیره

بودن. تو چشمشون میشد برق شجاعت رو دید. انگار هر دو داشتن

به یه چیز فکر میکردن  تا اینکه مری سکوت رو شکوند و گفت یه

سورپریز برات دارم جانی..

بعد دست کرد و یه نخ سیگار در اورد و به جاناتان داد.

جاناتان گفت تو که سیگار رو ترک  کرده بودی. مری جواب داد

این رو برا تو گذاشته بودم.

سپس جاناتان شروع کرد به سیگار کشیدن .

مری ناگهان از جاش بلند شد و اروم شروع کرد به رقصیدن. جاناتان

از دیدن این صحنه بسیار لذت میبرد تا اینکه مری دست اون رو گرفت

و اورد برای رقصیدن. جاناتان از سمت پای راست یه کم میلنگید

و این تو رقصش معلوم بود.

مری شروع کرد به ایرلندی رقصیدن.جاناتان سیگار رو انداخت و

پا به پای اون رقصید. رقص به اوجش رسیده بود دست های هم

رو میگرفتن و میچرخیدن و میخندیدن و .....

تا اینکه ناگهان صدای کوبیدن در شنیده شد . مری گفت ساعت 4

شده؟!...

بعد سه درجه دار با یه کشیش وارد شدن .اون دو سرباز  چشمها

و دستهای اونا رو بستن. یکیشون گفت پدر روحانی خواسته

بودن امروز شما با هم باشید..

مری گفت ما که نخواسته بودیم...

درجه دار گفت ببرید بیرون این نمک نشناسا رو..

از تو یه راهروی تاریک ردشون کردن تا به فضای باز رسیدن

با اینکه چشماشون رو بسته بودن ولی باز نور افتاب شدید بود.

اونها رو به یه جا بستن.

جاناتان گفت مری به نظرت نور از کدوم طرف میتابه؟

مری گفت نور؟ نمیدونم. چرا ازشون نمیپرسی؟

جاناتان گفت اهای خورشید کدوم وره؟

درجه دار با خشم نگاش کرد و گفت خفه شید کمونیست های

لعنتی.

.. اتش....

دیگه تو هیکل لاغر اونها جونی نبود ولی نور خورشید اینبار

صورت جفتشون رو پوشونده بود..../

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط پویان.ک.م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به حرمسرای من خوش امدید.

پیوندهای روزانه
اپلود عکس
رئیس جمهور به روایت تصویر
فرشچیان در وب
لیست بهترین شهرهای دنیا (تهران 8 تا مونده به اخر!)
Christiane Amanpour in cnn
George Bush daughter gets engaged
احمدی نزاد در تیم فوتبال علم و صنعت سال 1354
فوتبال در افغانستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
پیوندها
سید محمد خاتمی
عطاالله مهاجرانی
جمیله کدیور
بزرگمهر شرف الدین
Farhad Mehrad's Official Website
هفتان
سیاورشن
خانه هنرمندان
40چراغ
کافه تیتر
دیوید گیلمور
CAMEL official website
گویا بلاگ
King Crimson
توکا نیستانی
نیک اهنگ کوثر
ارش سیگارچی
عباس عبدی
خوابگرد
منصور ضابطیان
شیما شهرابی
مسعود بهنود
کورش یغمایی
مشق شب
نیما دهقانی
سجاد صاحبان زند
احمد توکلی
میم نون
لیلی نیکونظر
کاوه مشکات
رویا صدر
نیما اکبرپور
احمد شاملو
فرقون
رادیو زمانه
صحنه پیوسته بجاست
کانون ایرانی پزوهشگران فلسفه و حکمت
دنیای کوچک اقای اوف
سروش روحبخش
نشریه گل اقا
عباس معروفی
مصطفی قوانلو
خانه موسیقی
ماهنامه هنروموسیقی
نشر هرمس
songlines
شیرین عبادی
دیار من
شهروند امروز
والس
طاها بذری
بنگری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Persian Websites Directory Baznegar