![]() |
![]() |
|
| روزنوشت های من برای دوردست ترین غریبه........ |
|
یه روز صبح پسر با صدای زنگ از خواب میپره. پیش خودش میگه کیه که دستش رو از رو زنگ بر نمیداره؟ وقتی در رو باز میکنه میبینه نامزدش پشت در وایساده. - کجایی پس؟ - تو خواب نداری دختر؟ بیا تو حالا - زود لباساتو بپوش باید بریم. - بریم؟ کجا بریم - وای فکرشم نمیتونی بکنی. یک کارگردان مشهور اومده تو شهر داره تست میگیره - خوب؟ - خوب؟؟؟ خوب من میتونم بالاخره خودم رو ثابت کنم - بابا ول کن.... دختر اون رو راضی میکنه تا باهاش بیاد و تست بده کاری که پسر ازش متنفر بود. بالاخره نامزد داشتن این مشکلات رو هم داره.! قرار شد بعدازظهر برن . دختر با بهترین لباسی که داشت اومده بود. در حالی که پسر کاملا معمولی بود. رسیدن به محل تست گیری. واقعا شلوغ تر از اون چیزی بود که پسر فکر میکرد. ازشون به صورت جدا تست گرفته میشد. نوبت به پسر رسید. اروم وارد شد. یه سلام سرد کرد و سعی میکرد زیاد تو صورت کارگردان نگاه نکنه.(هر چند که دلش میخواست). - خوش اومدی پسر - مرسی اقا - چه نقشی روبلدی بازی کنی؟ - واقعا نمیدونم اقا. زیاد اهل نقش بازی کردن نیستم. - اوه چه جالب. میتونی نقش انسان غمگین رو بازی کنی؟ - غمگین اقا؟ - گریه کن یه ذره - ولی من نمیتونم خوب گریه کنم. پسر هر جور سعی کرد نتونست اونجوری که کارگردان دوست داشت گریه کنه. پسر در این تست رد شد. وقتی اومد بیرون نامزدش رو اونجا پیدا نکرد. از ساختمان اومد بیرون و یه سیگار روشن کرد و پیاده رفت سمت خونه. اصلا ناراحت نبود. فقط کاری رو که باید انجام میداد داده بود. موقعی که رسید خونه با همون لباسا لم داده بود رو مبل که دوباره زنگ رو زدن. تا در رو باز کرد نامزدش سریع پرید بغلش. - چی شده عزیزم؟ - من قبول شدم باور میکنی ؟ من قبول شدم - اوه چه خوب. واقعا برات خوشحالم . ولی من رد شدم. - اوه عزیزم ناراحت نباش. - ناراحت؟ بابا ول کن. بیا یه چیزی بخوریم. حالا از کی باید بری؟ - باور نمیکنی از فردا باید اونجا باشم. از این جریان دو هفته گذشت . پسر متوجه کم توجهی دختر به خودش شده بود. سعی میکرد دیگه مثل قبلا زیاد سرد نباشه. ولی خوب این اخلاقش بود ولی اون عاشقش بود. تا اینکه پسر یه روز میاد سر تمرین. دختر تا اون رو میبینه میاد به سمتش و میگه تو اینجا چی کار میکنی؟ بعد در همین حین یه نفر میاد به سمتشون . دختر یه ذره جا میخوره. بعد طرف رو معرفی میکنه. اوه ایشون نامزد من هستن. - ایشون هم بازیگر مشهور فیلم "روزی همه چیز بر باد خواهد رفت" هستن. - خوشبختم اقا - اوه پسر تو با گلوریا هستی؟ - اره نامزدش هستم. - مثل اینکه باید برم. منو ببخشید. بعد اون بازیگر با نامزدش با هم میرن. بازیگره قد بلندی داشت با موهای همیشه شونه شده. همیشه هم بوی پیپ میداد. ولی پسر اصلا ازش خوشش نیومده بود. تا اینکه تو یه بعدازظهر سگی در حالی که پسر داشت تو کافه قهوه میخورد دید دختر با اون بازیگره اومدن تو. دختر بهترین لباسشو پوشیده بود. پسر بدون اینکه دیده بشه از کافه رفت بیرون. تو مسیر به همه چیز فکر کرد و تقریبا یه بسته هم سیگار کشید. دو ساعتی از خونه اومدنش گذشته بود که گلوریا اومد. - کجا بودی؟ - جان؟ سر کار وای اگه بدونی چقدر خسته ام. - قهوه برا خستگی خوبه . مخصوصا اگه ادم با یه بازیگر اونجا باشه. - اوه تو اونجا بودی؟ میدونی اون خیلی به من اصرار کرد. میدونی من اول نمیخواستم قبول کنم. اصلا میدونی اون به من پیشنهاد ازدواج داده. بهم گفته اگه قبول کنم پیشرفتم رو تو بازیگری تضمین میکنه. بهم گفته با کارگردان هایی که میشناسه صحبت میکنه. بهم گفته.. - خفه شو گلوریا - چی؟! - برو گمشو از خونه من بیرون. - چی؟! - بیا برو بیرون. دختر گریه کنان از خونه میزنه بیرون. پسر خیلی داغون بود. از یه طرف نمیخواست با دختر اینجوری صحبت کنه. از یه طرف همه چیز رو داشت از دست رفته میدید. داشت دیوونه میشد. صبح رفت و اون کارگردان رو به زور پیدا کرد. وبهش گفت از من دوباره تست بگیر! - شما؟ - من قبلا پیش شما تست داده بودم و خوب نتونسته بودم گریه کنم. - خوب؟ - خوب الان میتونم. من واقعا الان نیاز به گریه کردن دارم . - خوب پسر تو خیلی با حس گریه میکنی ولی من دیگه نقش خالی ندارم. - یعنی چی من واقعا باید اینجا باشم . خواهش میکنم درک کن. - خوب یه نقش هست ولی باید خوب بخندی میتونی؟ - اره میتونم.... پسر هر کار کرد نتونست نظر کارگردان رو جلب کنه. اون واقعا ادمی رومیخواست که شاد باشه. و از ته دل بخنده. پسر تو این تستم رد شد. شب در حالی که همه چیز رو از دست داده میدید برگشت خونه و کلی فکرهای احمقانه تو سرش زد. فردا شب بعد از یک روز گند بالاخره تونست خونه کارگردان رو پیدا کنه. ساعت 2:30 شب وارد خونه شد. رفت به اتاق خواب و چراغ رو روشن کرد. کارگردان و زنش اونجا خوابیده بودن. جفتشون با ترس از خواب پریدن. پسر تفنگ رو به سمت زن کارگردان گرفت تا اون تکون نخوره. گفت - سلام کارگردان لعنتی . اومدم برا تاتر امشب ازت تست بگیرم اماده ای؟ - تو کی هستی؟ ببین پولها اونجاست. طلاها هم اینور خواهش میکنم با ما کاری نداشته باش. - پولتو به رخ من میکشی لعنتی؟ پولتو برو به اون بازیگر بچه ... یت بده. پسر اسلحه رو به سمت سر زن اون گرفت و در حالی که کارگردان داشت از استرس می ترکید بهش گفت بخند! برام بخند . من برای تاتر امشب به یه بازیگر شاد احتیاج دارم! - شوخی می کنی؟ - من تو کارم با هیچکی شوخی ندارم. بخند لعنتی. بلند برام بخند ! کارگردان شروع میکنه به خندیدن ولی وسطش گریش میگیره. میگه من نمیتونم پسر دست از سر من وردار و شروع میکنه به زار زار گریه کردن. ......... اخبار ساعت 21 اما قبلش به خبری که هم اکنون به دستم رسید گوش فرا دهید. جسد سه نفر در محله معروف شهر پیدا شده. به گفته همسایه ها دیشب با شنیدن صدای سه گلوله از خواب بلند شده اند. جسد یکی از این سه نفر متعلق به کارگردان مشهور سینما میباشد. پلیس به دنبال انگیزه قتل است.......... . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:25 توسط پویان.ک.م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به حرمسرای من خوش امدید.
|
| نوشته های پیشین |
|
5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 5/22/2007 - 6/21/2007 4/21/2007 - 5/21/2007 |
|
RSS
|